معارف اسلامی
(١)
آفرينش - شهبازی عصمت
١ ص
(٢)
ساقيا - نیشابوری عطار
٢ ص
(٣)
من اشرف مخلوقاتم - احمدی دوستدار ساناز
٣ ص
(٤)
محمدهادي خالقي - خالقی محمدهادی
٤ ص
(٥)
جانِ جان - موسوی گرمارودی علی
٥ ص
(٦)
آدمهاي اينجوري - باباجانی علی
٦ ص
(٧)
جامعهپذيري سياسي يا اجتماعي شدن سياست - فیضی زهرا
٧ ص
(٨)
مرد باورها - ندیری رقیه
٨ ص
(٩)
آيا شما يک متفکر نقّاد هستيد؟ - جوادی سیده زهره
٩ ص
(١٠)
آخرين بدرقه - نورالهی نورالدین
١٠ ص
(١١)
آيينهي اشک - یاسمی بهروز
١١ ص
(١٢)
قنديل دعا - کاکائی عبدالجبار
١٢ ص
(١٣)
وعدهي باران - حاتمی مریم
١٣ ص
(١٤)
گفتوگو با دکتر سيدصادق حقيقت - عابدی حمید
١٤ ص
(١٥)
ياد ايام - ندیری رقیه
١٥ ص
(١٦)
در رثاي حضرت قاسمبنالحسن(ع) - مرحوم حبیب الله (خباز کاشانی)
١٦ ص
(١٧)
گفتوگو با جوانان - مشهدی رستم فاطمه
١٧ ص
(١٨)
زن نابينايي که با دوچرخه دور ايران و چند کشور خارجي را رکاب زد - حاجیان زهره
١٨ ص
(١٩)
بخش اجتماعي - صالح پور مهدی
١٩ ص
(٢٠)
سياست و ديانت - عابدی الهام
٢٠ ص
(٢١)
و اما بعد - هاشمی سید سعید
٢١ ص
(٢٢)
حج - هاشمی سید سعید
٢٢ ص
(٢٣)
بختک - محمدی روح الله
٢٣ ص
(٢٤)
شکوفاترين ترانه - حضرتی علیرضا
٢٤ ص
(٢٥)
هشت سال بعد - محمدی رامین
٢٥ ص
(٢٦)
زنان و مشارکت سياسي - قصیری بهمند سودابه
٢٦ ص
(٢٧)
قلب ايران در پاريس - هاشمی سید سعید
٢٧ ص
(٢٨)
ديپلماسي آنلاين - دویمی حمید
٢٨ ص
(٢٩)
هنر برقراري ارتباط مؤثر - عسکری بهنام
٢٩ ص
(٣٠)
بورس به زبان ساده - ابراهیمی بیتا
٣٠ ص
(٣١)
چند کلمه با شما - فریبرز سهیلا
٣١ ص
(٣٢)
روشهاي محترمانهي برخورد با بيخوابي (2)! - اشتیاقی محسن
٣٢ ص
(٣٣)
پيادهرو - هدایتی ابوذر
٣٣ ص
(٣٤)
سلامت - زمانی هاجر
٣٤ ص
(٣٥)
چرخنامه - عابدینی عدالت
٣٥ ص
(٣٦)
روزنوشت - هدایتی ابوذر
٣٦ ص
(٣٧)
مسجد گلاسکو - شهبازی عصمت
٣٧ ص
(٣٨)
پيام ماه -
٣٨ ص
(٣٩)
روی جلد -
٣٩ ص
(٤٠)
فهرست مهيار
٤٠ ص

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٧ - گفتوگو با جوانان - مشهدی رستم فاطمه

گفت‌وگو با جوانان
مشهدی رستم فاطمه


انتخاب رشته
انتخاب من يا ديگران!
هر بار که زمان کنکور و حرف از دانشگاه، درس، انتخاب رشته و چيزهايي از اين دست به ميان مي‌آيد، دل خيلي‌ها، بدون آن‌که در اراده‌ي خودشان باشد، شروع به تاپ‌تاپ مي‌کند! چرا که تحصيل در دانشگاه گذشته از توفيق و برآورده‌شدن يک خروار اميد و آرزو، مي‌تواند منجر به کسب علم و آگاهي و شايد تخصص شود! تخصصي که اگر به‌صورت عملي و اجرايي هم نباشد، لااقل به‌صورت يک برگ کاغذ، که بعدها مي‌تواند درون قابي به استراحت بپردازد، غنيمت به حساب خواهد آمد؛ چون قادر است اعتماد به نفس بيش‌تر يا نوعي افتخار را همراه بياورد!
تا اين جاي قضيه، همه‌چيز تا حدي خوب و ايده‌آل است. امّا بايد بدانيم، آنچه در اين ميان، از گذشتن از سد کنکور و نشستن روي صندلي دانشگاه و دريافت مدرک و پس از مدتي، فراموش‌کردن همه‌ي اين‌ها، اهميت بيش‌تري دارد، آن است که بدانيم چگونه براي ورود به دانشگاه و تحصيل و ضمانت آينده‌ي شغلي و توفيق در آن، بايد از يک راه و روش صحيح و منطقي، استفاده کنيم. راه و روشي که بتواند گذشته از ايجاد و توليد شخصيت، اعتماد به نفس و مباهات مدرک‌گرايي، زندگي را متحول کرده و به صورت حقيقتي مفيد واقع شود؛ مفيد براي آن‌که بتواند در زمان لازم مانند يک راهنماي دلسوز و آگاه، فرد را به آينده و حرفه‌اي مشخص و مورد نياز و استفاده، هدايت کند. امّا اگر به‌جز اين باشد، بايد دانست که راه، به بيراهه ختم خواهد شد! چرا که اگر منظور از ورود و طي دوران دانشگاهي، فقط چشم و هم‌چشمي، صرف هزينه‌ي مادي، از دست دادن انرژي و زمان، تحمل چندين سال استرس و ناراحتي و در نهايت، دريافت يک برگ مقوا و کاغذ کاهي يا گلاسه با چند خط نوشته و يکي‌- دو مهر و امضا باشد، بهتر است به‌طور جدي و از روي عقل، تجديد نظري به عمل آيد تا بدين وسيله، جلوي به‌وجودآمدن هرگونه ادعا و توهّم غيرعملي و غيرمنطقي، براي برخورداري از آرامش و سعادت‌مندي بيش‌تر از زندگي واقعي، گرفته شده باشد.
در همين ارتباط، با چندين و چند پشت‌کنکوري و دانشجو و محصل، نشستيم و کُلي صحبت کرديم تا متوجه شويم بالأخره دنيا دست چه کسي است! به اين ترتيب، حال شما هم مي‌توانيد اين مطلب را تا آن انتهاي انتها، بخوانيد تا بيش‌تر و دقيق‌تر متوجه شويد که چه حرف حسابي داريد و دنبال چه هستيد و چه مي‌خواهيد و به چه علاقه داريد و چه‌قدر به حرف حساب و غيرحساب ديگران اهميت مي‌دهيد و به چه ميزان از علايق، اهداف و خواسته‌هاي خود مطلع هستيد و تا چه حدّ، به اين اطلاعات، اعتماد داريد!
ترانه‌- ح‌- ز‌: راستش من ديوانه و کشته‌- مُرده‌ي عکاسي بودم و هستم. حتي الآن هم تا يک سوژه‌ي قشنگ و جالب توجه مي‌بينم، دست و پايم مي‌لرزد و زودي مي‌روم سراغ موبايلم و عکس مي‌گيرم. امّا خب، عکس با موبايل کجا و عکاسي حرفه‌اي کجا! آن‌وقت فکر کنيد، با اين علاقه به عکاسي، رفتم سراغ رشته‌ي علوم سياسي که چه‌کار کنم؟ بشوم سياستمدار. پدرم وکيل است و مادرم معلم. هر روز بيخ گوشم خواندند که نکند مي‌خواهي عکاس بشوي؟ خجالت دارد! همه توي فک و فاميل، وکيل و دکتر‌- مهندس‌اند. آبروي ما مي‌رود! اين‌قدر خرجت نکرديم که بروي و مدرک عکاسي براي ما بياوري! بله، اين‌طوري شد که مجبور شدم برم و علوم سياسي بخوانم! حالا هم نمي‌دانم با اين مدرک مي‌خواهم چه‌کار کنم! البته، حتماً پدر‌- مادرم، در اين‌باره باز به جاي من تصميم خواهند گرفت ديگر!...
نسيم عبداللهي‌: دانشجوي رشته‌ي مردم‌شناسي هستم. اگر امسال را به خير بگذرانم، فارغ‌التحصيل مي‌شوم. در حال حاضر، چند ماهي است دنبال کار مربوط به رشته‌ام مي‌گردم؛ امّا دريغ! البته به‌صورت پراکنده، در پروژه‌هايي کار کرده‌ام؛ امّا آن‌طوري که فکر مي‌کردم و آرزو داشتم، هيچ‌چيز جلو نرفته است! انگار که اصلاً چنين رشته‌اي به درد جامعه و مردم ما نمي‌خورد! الآن هم به خاطر به‌دست آوردن درآمد، گاه تدريس و گاه پايان‌نامه و کتاب و اين‌طور حرف‌ها، تايپ مي‌کنم. درآمد چنداني نيست؛ امّا براي پول ماشين و مترو، مي‌شود با آن کنار آمد. فقط اميدوارم روزي بشود که رشته‌ي مورد علاقه‌ي من، يعني همين مردم‌شناسي، نمود بيش‌تر و موجه‌تري براي ديگران پيدا کند تا بتواند آرامش خاطر دانشجويان در اين رشته و رشته‌هاي مشابه را فراهم آورد.
محمدحسين فرهادي‌: رشته‌ي تحصيلي من روان‌شناسي است. در حالي‌که در ابتدا دوست داشتم مديريت بخوانم. امّا خب، اين‌طوري شد! البته ناراضي نيستم؛ چون به قول خانواده‌ام مي‌توانم ادامه بدهم و مطب بزنم. امّا راستش خودم فکر مي‌کنم تا رسيدن به پايان دانشگاه، آن‌هم در سطح عالي و مطب‌زدن، راه خيلي‌خيلي دراز است! چون براي ادامه و دايرکردن جايي به‌عنوان مطب، بايد جيب و کيف پُرپولي داشته باشم! ولي در عين حال نااميد هم نمي‌شوم. تا هرکجا باشد، ادامه مي‌دهم. براي بقيه‌اش هم، خدا بزرگ است!
نگار‌- پ‌: دوست داشتم اقتصاد مي‌خواندم؛ ولي به توصيه‌ي خانواده و بيش‌تر دايي‌ام که استاد دانشگاه بود، زبان انگليسي را انتخاب کردم. متأسفانه هر چه جلو مي‌روم، متوجه اشتباهي که کردم، مي‌شوم. لابد مي‌پرسيد کدام اشتباه؟ اين‌که چرا به علاقه‌ام توجه نکردم! البته منظورم اين نيست که اطرافيانم بد مرا مي‌خواستند و يا اين‌که قصد و غرضي داشتند يا اطلاعات‌شان کم بود، نه؛ امّا حس مي‌کنم اگر همان رشته‌ي مورد علاقه‌ام را مي‌خواندم، مي‌توانستم موفق‌تر باشم. زبان‌انگليسي هم خيلي خوب است؛ امّا فقط براي آن‌ها که بيرون دانشگاه با زبان انگليسي آشنا و بلد نيستند؛ چون من از نظر زبان هيچ مشکلي ندارم و به قول معروف مثل بلبل، مي‌توانم صحبت بکنم، بخوانم و بنويسم!
هادي‌- ف‌: با هزار عشق و علاقه در کنکور قبول شدم. آن هم با زحمت بسيار زياد؛ چون هم کار مي‌کردم و هم درس بايد مي‌خواندم. به هرحال رفتم دانشگاه و در رشته‌ي مورد علاقه‌ام که گرافيک و هنر بود، مشغول تحصيل شدم. البته ناگفته نماند که چه قبل از ورود به دانشگاه و چه بعد از آن، دايم با پدر و مادرم در حال گفت‌وگو و بحث و آوردن دليل بودم. چرا؟ چون مادرم دوست داشت مهندس راه و ساختمان صدايم کند. پدرم دنبال آن بود که مرا با لقب جناب آقاي دکتر پسرجانم! صدا بزند و به همه معرفي کند. دليلش هم اين بود که مي‌گفت پول در مشاغل دکتر و مهندس است نه توي جيب خالي هنر و هنرمند و هنرشناس! خب، يک‌جورهايي هم حق داشت و درست مي‌گفت. اين را ترم چهار فهميدم. اما چه کنم؟ دوست داشتم گرافيک بخوانم. مي‌گفتم دفتر مي‌زنم، ده تا پوستر که کار کنم چند ميليون مي‌گيرم. خلاصه، ديدم هزينه‌اش دارد خيلي به دوشم فشار مي‌آورد. گفتم چه کنم، چه نکنم؟ هيچ، خداحافظي کردم و به کاري که داشتم چسبيدم. يعني خريد‌ و فروش ارز. سرمايه‌اي فراهم شد. رفتم و موبايل‌فروش شدم. بعد کار تعمير آن را هم اضافه کردم. دو سال بعد مغازه خريدم. در اين حال و احوال رفتم کلاس زبان. زبانم هم فول فول شد. شانس زد و وارد بخش بازرگاني يک شرکت خارجي موبايل شدم. خب، همه‌چيز آماده بود. تخصص‌- مديريت در خريد و فروش- همراه با زبان چرب و نرم سابقه‌ي کار، روابط عمومي بالا، زبان خارجه‌ي فول! ديگر چه مي‌خواستم؟ با خودم گفتم حالا پوستر و گرافيک و هنر نشد، مجاني آقاي مهندس که شدم! بالأخره، سفرهاي مأموريتي خارج از کشور و مالک خانه و ماشين و دوتا مغازه و يک دفتر مجزا. آخر کار چه شد؟ هيچ، با يک دختر خانم که پزشکي خوانده بود و مطب داشت ازدواج کردم. حالا هم دوتا بچه‌ي تَرگل‌- وَرگل دارم و دايم خدا را شکر مي‌کنم. چرا؟ نه به خاطر پول و ملک و املاک و همسر دکتر داشتن! بلکه به خاطر آن‌که خدا، همت، اراده و توان و عقلي به من داد که توانستم گليم خودم را از آب بيرون بکشم؛ آن هم به بهترين و سالم‌ترين شکل ممکن. البته حالا موهاي سرم به قول معروف جوگندمي شده‌اند، مي‌بينيد که... اما مهم نيست. به بچه‌هايم هم هميشه نصيحت که چه عرض کنم، مي‌گويم انسان اگر به جايي برسد، از همّت، اراده، تجربه و دانايي‌اش مي‌رسد نه به خاطر آشنابازي و پارتي‌داشتن و ساپورت شدن! اگر هم اين اتفاق بيفتد کوتاه‌مدت است؛ چون حامي‌ات که رفت، پشت تو هم خالي مي‌شود. آن هم بدجور؛ چون بدون علم و بدون هنر و تجربه تو را بالا برده‌اند و حالا که دوباره آمده‌اي سرجايت، مي‌بيني که چيزي ياد نگرفته‌اي که هيچ، ضايع هم شده‌اي! خلاصه، اين‌ها را هم به بچه‌هايم مي‌گويم، هم به بر و بچه‌هايي که اين حرف‌ها را مي‌خواستند. اين‌ها را مي‌گويم تا بدانند اول از همه بايد روي همّت و اراده‌ي‌شان کار کنند. دوم روي برنامه‌ريزي و هدف درستي که کشش و ظرفيتش را دارند. دنبال دل بي‌هدف و غيرمنطقي نروند. پاي‌شان را با عقل جلو بگذارند. دانشگاه را براي خود معنا کنند. اين‌که دنبال آگاهي و دانايي همراه با تجربه و عمل هستند يا فقط مي‌خواهند جلوي همه بگويند مدرک دانشگاهي داريم. در حال حاضر دوتا بچه‌هاي من، يکي در رشته‌ي مهندسي برق و يکي در رشته‌ي نساجي مشغول تحصيل‌اند. آن هم در دانشگاه‌هاي دولتي و با کم‌ترين ريخت و پاش. با اتوبوس و مترو مي‌روند و مي‌آيند و از کتاب‌هاي دست دوم و يک کامپيوتر قديمي استفاده مي‌کنند. نه با بلوتوث کار دارند نه موهاي سرشان سيخکي و مدل نازي‌هاي آلمان است! هر دو کوه‌نوردند و اهل طبيعت و ورزش. خوش‌اخلاق و بذله‌گو و بدون ادعا. ميليون‌ها بار خدا را شکر مي‌کنم و باز به تکرار مي‌گويم نوجوان‌ها، جوان‌ها، دخترها‌ و پسرها! براي هر هدفي که داريد و اما هدف درست و خير، تلاش کنيد. مثل نهر، روان باشيد نه راکد. فکر کنيد و انتخاب کنيد و آينده را با آن چيزي که انتخاب مي‌کنيد بسنجيد. از آرزوهاي محال و رؤيا فاصله بگيريد؛ چون زندگي يک حقيقت مسلم است. دانشگاه رفتن لازم و عالي است، امّا همه‌چيز نيست؛ مانند پول! خلاصه اين‌که بايد بگويم، بله، قضيه از اين قرار است! اوه... اوه... چه‌قدر سخنراني کردم! خودم که خسته شدم. شما خسته نشديد؟ بس است ديگر!...
فريبا‌- پ‌: داغم با اين سؤال و گفت‌وگو تازه شد! مي‌دانيد چرا؟ به اين دليل که دوباره باعث شديد برگردم به چندين سال قبل و مرور مواردي که طي کردم. به عنوان مثال، دخترخاله‌ام رفت علوم اجتماعي در يکي از دانشگاه‌هاي کشور. مادرم هم مرا مجبور کرد مانند دخترخاله‌ام، همين رشته را انتخاب کنم. خوب، من هم رفتم و خواندم. آن هم بدون هيچ‌گونه علاقه‌اي. اگر مشکلي پيش نيايد، سال آينده ليسانسم را مي‌گيرم؛ امّا چه‌کار مي‌خواهم بکنم نمي‌دانم. البته چون ما تقريباً يک خانواده‌ي سنّتي هستيم، فکر کنم پيشنهاد مادرم بعد از تحميل و تعيين علاقه براي رشته‌ي تحصيلي من، ازدواج باشد! که البته باز نمي‌دانم در آن زمان، با اين پيشنهاد، ديگر چه‌کار بايد بکنم! به هر حال بايد منتظر قسمت باشم؛ چون اعتقاد زيادي به آن دارم!
کورش همّتي‌- براي علوم ارتباطات و روزنامه‌نگاري بال‌بال مي‌زدم؛ امّا راستش، نگارش و خلاقيتم در اين رشته، کافي نبود. خب، به زور که نمي‌شود کاري را ياد گرفت. هر چيزي بايد در جوهر انسان باشد، علاقه کافي نيست. با کساني حرف مي‌زدم. مي‌گفتند داريم در اين رشته دانشگاه مي‌رويم؛ چون آسان است و ديگر آن که بعد از چند بار مردودي در کنکور، شانسي در اين رشته نمره آورديم و قبول شديم! خيلي دوست داشتم امروز بعد از دو‌- سه سال که از اين حرف آن‌ها گذشته، مي‌ديدم‌شان و مي‌پرسيدم که آيا باز هم مي‌گوييد آسان است يا اين که...
مهشيد جهاني‌: اگر نخنديد مي‌گويم که از کودکي به ادبيات علاقه داشتم. آمدم تجربي خواندم و البته تقصير هيچ‌کس نبود؛ چون پدر‌- مادرم انتخاب رشته را به خودم و علاقه‌ام واگذار کرده بودند. با اين وجود از انساني صرف‌نظر کردم و همان‌طور که گفتم تجربي خواندم. امّا اگر باز هم نخنديد، مي‌گويم که در رشته‌ي فني ديپلم گرفتم و رفتم سر کار. موازي با اين حرکت، به کارهاي فرهنگي پرداختم. راستش اعتقادي هم به دانشگاه و مدرک و اين‌جور پُزها نداشتم؛ امّا وقتي ديدم فک و فاميل‌ها، دايم براي دانشگاه رفتن بچه‌هاي‌شان، آن هم با رفتن به انواع و اقسام کلاس‌هاي کنکور و صرف هزينه‌هاي زياد، در حال پُز و افتخار و چشم و ابرو آمدن، هستند، طي چند روز، چند تا کتاب را ورق زدم و رفتم کنکور دادم و قبول شدم و چند سال هم، خون دل خوردم -چون هم کار مي‌کردم هم درس مي‌خواندم- و مدرک روان‌شناسي گرفتم! دو سال بعد، باز رفتم ثبت‌نام کردم و باز قبول شدم و دوباره، روز از نو، روزي از نو! جالب آن‌که، همين فک و فاميل‌ها چون از آن رشته‌ي اولي تا دومي، نمي‌خواستند باور کنند که بنده هم بله! روزنامه و سايت را رؤيت کردند و حتي، يکي‌شان هم مثلاً به نيّت همراهي - در دومين رشته- پا شد و با من آمد دنبال ثبت‌نام و از اين حرف‌ها که حتم پيدا کند دارم راست مي‌گويم! حال هم چندين و چند سال است که دارم در رشته‌اي که اصلاً به هرچه اين‌طور تحصيلاتي که بنده انجام دادم بي‌ربط است! فعاليت و کار مي‌کنم! پدر و مادرم هميشه مشوق من بودند و اعتماد کاملي به اعتقاد، انتخاب و اصولاً کارهايي که انجام مي‌دادم، داشتند. البته بايد اين مطلب را هم بگويم که به رشته‌هاي دانشگاهي که در آن‌ها تحصيل کردم (روان‌شناسي و علوم اجتماعي) نيز واقعاً علاقه داشتم. در حال حاضر هم، به جرأت مي‌توانم بگويم در حدّ خودم و تواني که داشتم و همين‌طور به نسبت خيلي‌هاي ديگري که با توصيه و سفارش مثلاً جلو آمده‌اند، بسيار موفق و باتجربه‌ام، که از اين لحاظ بسيار خوشحالم؛ چون نتيجه‌ي مثبت و اعتماد به نفسي که انسان از فعاليت سالم و موفق خود مي‌گيرد، به هيچ وجه قابل مقايسه با نتيجه و بَه‌بَه و چَه‌چَهي که از توصيه و سفارش و اين‌طور مسايل نصيبش مي‌شود، نيست و نخواهد بود؛ حتي اگر در مسيري که مي‌رويم، رنج و زحمت بسياري را تحمل کنيم.
آرمين‌- پ- ن‌: (با خنده) سه سال است پشت کنکوري هستم! امّا باز هم مي‌خواهم شرکت کنم؛ چون معتقدم خواستن، توانستن است! مي‌خواهم اين بار، با دقت بيش‌تري رشته انتخاب کنم.
احمد مجد‌- م‌: من هم قرار است با آرمين همکلاس بشوم؛ چون قرار است با هم قبول شويم؛ آن هم در يک رشته و در يک دانشگاه و روي يک نيمکت و صندلي! اگر کسي نشنود آهسته بگويم که نه بابا، من مثل آرمين، پررو نيستم؛ چون ديگر کم‌کم دارم به خاطر ماندن پشت کنکور، از همه خجالت مي‌کشم! فقط دعا کنيد ديگر سر امتحان، دچار دلشوره و استرس نشوم و بتوانم اين حال را تحت کنترل درآورم.
ساناز مقيمي‌: يک وقتي فکر مي‌کردم کنکور يعني خوش‌شانسي و بدشانسي. امّا بعدها فهميدم خوش‌شانسي يا بدشانسي فقط شايد يک قسمت از آن باشد و قسمت اصلي و مهم، اطلاعات و انتخاب آگاهانه و صحيح است؛ يعني اين‌که بدانيم چه مي‌خواهيم و اصولاً چه‌طور بايد بخواهيم و چگونه بخواهيم تا بتوانيم موفق شويم؛ چون دانشگاه رفتن که فقط يک ژست و يا دست پيدا کردن به يک يا دو مدرک نيست. چيزهاي مهم‌تري در آن است که بايد، همه را کشف کنيم. خوش‌بختانه بعد از دو سال پشت کنکور ماندن، به اين نتيجه رسيده‌ام. آن‌قدر که مطمئنم سال سوم را با قبولي پشت‌سر خواهم گذاشت. شايد براي‌تان جالب باشد که بخواهم بگويم براي ده سال آينده، برنامه‌ريزي کرده‌ام. اين تصميم من است. اگر اتفاق غيرمنتظره‌اي نيفتد، که اميدوارم اين‌طور باشد، مي‌دانم که به همه‌ي آن چيزهايي که در برنامه‌ام پيش‌بيني کرده‌ام، خواهم رسيد.
*
اين گفت‌وگوها و نقل موارد مختلف و متفاوت از زبان کساني بود که به انواع تجارب، در حوزه‌ي کنکور و دانشگاه و خلاصه اين چنين سخنان و حرف و حديث‌ها، رسيده بودند. صحبت‌ها آن‌قدر گويا، باصداقت و قرص و محکم بود که متوجه شديم، جاي هيچ نگارش توضيحي و نتيجه‌سنجي را براي ما، باقي نگذاشته است! بنابراين ترجيح داديم، مطلب را در همين‌جا به اتمام برسانيم و از سر مبارک شما دست برداريم تا بتوانيد با خيال آسوده و راحت، در گوشه‌اي خلوت، يا شلوغ، بنشينيد و درباره‌ي صحبت‌هايي که شايد، صحبت خود شما هم بوده يا باشد، فکر و قضاوت کنيد. در هرحال، اميدواريم مطالعه‌ي اين مطلب، شما را به يک نتيجه‌ي کامل و درست براي تصميم‌هايي که براي آينده‌ي تحصيلي‌تان داريد، رسانيده باشد.